تبليغاتX
به وبلاگ چهره بارانی خوش آمدید JavaScript Codes





درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
دیگر به گریه ها نخند

دیگر به گریه ها نخند...

این متن را دو بار بخوانید چون کمی فرق فوکوله.......

 

حدود نه ماه بود که مدام یک خواب وحشتناک می دیدم.خواب می دیدم که مرا از توی آسمان ها از توی نور و روشنایی پرت کردند درون بی نهایت تاریکی.می دیدم که دارم سقوط می کنم از لابه لای کهکشان های بزرگ و کوچک رد می شوم از کنار منظومه ها و ستاره ها وسیاره ها می گذشتم و مستقیم به سمت سیاره ی کوچکی در گوشه ی تاریکی می روم.سیاره ای تاریک و وحشت زا:سیاره ای که پر از حیوانات وحشی و پر از مرداب های ترسناک است.بعد به سطح سیاره می افتم ضعیف و ناتوان خرد شده و کوچک از روی خاک های سیاره بلند می شوم.به دوروبر خود نگاهی می اندازم و می بینم که تا چشم کار می کند این سیاره پر شده از گرگ و گراز و خوک و کفتار پر شده ار مرداب های ترسناکی که بخارات متعفنش آسمان را تیره کرده است.با احتیاط شروع به حرکت می کنم  و با ترس از کنار مرداب ها و حیواناتی که به جان هم افتاده اند میگذرم.آنقدر می روم تا به چند انسان می رسم و از آنها راه فرار از این سیاره را می پرسم.آنها در جواب می گویند که هیچ راه فراری از این سیاره نیست که تنها راه خارج شدن از این مکان فرشته ای است که هر چند وقت یک بار می آید و یکی از انسان ها را با خودش به آسمان می برد یا یکی از حیوانات را در درون این مرداب ها غرق می کند.می پرسم:حیوانات؟!مرداب؟!و آنها در پاسخ می گویند که این حیوانات قبلا انسان بودند انسان هایی که یک بار درون یکی از این مرداب ها افتاده و به این شکل در آمده اند و آن فرشته به همین دلیل این حیوانات را در مردابی که متعلق به خود آنهاست یعنی در همان جایی که اصالتشان را از دست داده و روحشان را به پلیدی فروخته اند دفن می کند.وحشت می کنم و ترس سراپای وجودم را فرا می گیرد که دوباره خواب از اول تکرار می شود و من خود را می بینم که در حال سقوطم.شاید آن برای اولین و آخرین باری بود که وقتی از خواب بیدار شدم از شدت ناراحتی نفسم بالا نمی آمد و داشتم جان می دادم.ولی آخرین باری نبود که گریه می کردم چون می دیدم که کابوسم با بیدار شدن تازه به حقیقت پیوسته شروع شده است.نه تمام نمی دانم توی آن لحظه سرو کله ی دکتر از کجا پیدا شد که آمد و کله پایم کرد و آنقدر به پشتم زد تا به خودم آمدم نفسم بالا آمد و فهمیدم که دیگر فعلا هیچ راه بازگشتی به آن بالابالا ها ندارم آنجا بود که برای اولین بار شروع به گریه کردم ولی یک چیز را هیچ وقت نفهمیدم اینکه چرا بقیه به گریه ی من دارند

می خندند؟!!!!

 





نويسنده: hamed مورخ: دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 در ساعت: 23:33
|+|
شاعر و فرشته...

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،

 

 شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و

 

شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و

 

  دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد.

 

 ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري که بوي آسمان را

 

بشنود،  زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد،

 

آسمان برايش تنگ است گفتم: چشمها را بايد شست......شستم ولي

 

 !......... گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............

 

گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............

 

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد

 

!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران نديده...

 

 آشفته دلان:

آشفته دلان را هوس خواب نباشد

شوري كه به درياست ، به مرداب نباشد

 

هرگز مژه بر هم ننهد عاشقِ صادق

آن را كه به دل عشق بود، خواب نباشد

 

در پيش قدت كيست كه از پا ننشيند

يا زلف تو را بيند و بيتاب نباشد؟

 

چشمان تو در آيينه ي اشك، چي زيباست

نرگس شود افسرده، چو در آب نباشد

 

گفتم: شب مهتاب بيا، نازكنان گفت:

آنجا كه منم، حاجت مهتاب نباشد!

 

دل من قایق و چشم تو دریاست نشستن در کنار هر دو زیباست

دل من قایق گم کرده راهیست که در آرامش چشم تو پیداست

کاش قلبم درد پنهانی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کاش برگه های آخر تقویم عشق خبر از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمد و قربانی نداشت

 





نويسنده: hamed مورخ: یکشنبه سوم آذر 1387 در ساعت: 19:31
|+|
دانشگاه و ...
سلام دوستان امروز می خوام براتون از جو دانشگاه به خصوص دانشگاه آزاد مشهد براتون بگم.که یکم دلتون به حال من بسوزه و بدونین ما دانشجو های دانشگاه آزاد مشهد چی میکشیم .......................

اهل دانشگاهم      روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم    خرده عقلی    سر سوزن شوقي
اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف  *   مي سپارم به شما
تا به يك نمره ناقابل بيست   * كه در آن زندانيست *   دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم   *  گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
استاد از من پرسيد   *     چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم      *    دل خوش سيري چند
اهل دانشگاهم    *   قبله ام آموزش
جانمازم جزوه      *     مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم   *   كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است
خوب يادم هست    *   مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم   *   نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت   *    همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بودو معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز     *   مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا      *   بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه     *     به محيط خشن آموزش
و به دانشكده علوم سرايت كردم *   رفتم از پله كامپيوتر بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم      *     در به در مي گشت
يك نمره قبولي مي خواست
من كسي را ديدم    *     از ديدن يك نمره ده
دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم      *    هنگام خطابه    *    به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود      *     همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك     *      جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست ترميم     *   قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم   *    من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يك نمره نا قابل ده خشنودم    *       من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد
من در اين دانشگاه        *      در سراشيب كسالت هستم
خوب مي دانم استاد        *   كي كوئيز مي گيرد
برگه حذف كجاست     *         سايت و رايانه آن مال من است
تريا،نقليه،دانشكده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد      *     همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد    *     همگي مشروطيم
نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
كار ما شايد اينست كه در مركز پانچ
پي اصلاح خطا ها برويم

این هم از دانشگاه ما...(دانشکده فنی مهندسی دانشگاه آزاد مشهد)

این هم از دانشگاه ما...(دانشکده فنی مهندسی دانشگاه آزاد مشهد)





نويسنده: hamed مورخ: پنجشنبه سی ام آبان 1387 در ساعت: 12:59
|+|
محاکمه عشق...

جلسه محاكمه عشق بود  و قاضی عقل  ،

 

و عشق محكوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود 

 

یعنی فراموشی  ،

 

قلب تقاضای عفو عشق را داشت 

 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند 

 

قلب شروع كرد به طرفداری از عشق

 

آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی 

 

ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنیدن صدایش بودی 

 

و شما پاها كه همیشه آماده رفتن به سویش بودید 

 

حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟

 

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند 

 

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

 

عقل گفت :دیدی قلب همه از عشق بیزارند

 

ولی من متحیرم كه با وجودی كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده 

 

چرا هنوز از او حمایت میكنی !؟

 

قلب نالید:كه من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود 

 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانیه كار ثانیه قبل را تكرار میكند 

 

و فقط با عشق میتوانم یك قلب واقعی باشم  .

 

پس من همیشه از او حمایت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم 
 
 
 
 




نويسنده: hamed مورخ: دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 در ساعت: 23:2
|+|
قصه عشق...
 قصه عشق!

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.        

 اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

 تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

 خواست.

"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شدهای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

 ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."


 





نويسنده: hamed مورخ: یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 در ساعت: 20:6
|+|
و اما عشق...

كاش مي شد  مانند پروانه فقط يك

روز زندگي كرد اما در كنار شمع خود

 

عشق ثبت نام ميكند

مدارك لازم:قلبي اراسته به عشق خداوند صداقت

صفاي دوستي

كساني كه در اين محضرثبت نام مي كنند با مدارك

عرفان به سوي دوست فرستاده مي شوند

محل ثبت نام:در محضر عشق

 

صد بار مرا از خود براني دوستت دارم

به زندان اسارت بكشاني دوستت دارم

به پيش خلق نتوان حديث عشق گفتن

درون سينه نهاني دوستت دارم

 

دروغكي عاشق نشو كه عاشقي راستي مي خواد

قول و قرارهاي قديم نگو كه يادت نمي ياد

نگو كه اون حرفهاي خوب همشون يه قصه بود

طفلي دل ساده من به سادگي نشسته بود

 

اي كاش مي شد گريه رو تهديد كرد

اي كاش مي شد در غروب لحظه ها

فرصت ديدار را تجديد كرد

مهربانان را سنجيده ام زيبا خردان ديده ام

اما تو چيز ديگري

 

حال اگر يابم دعايت مي كنم

جان اگر خواهي فدايت ميكنم

با تو ام هر لحظه تنها نيستي

گوش كن هرشب صدايت ميكنم

 

 

 





نويسنده: hamed مورخ: شنبه بیست و پنجم آبان 1387 در ساعت: 22:57
|+|
اگر باران ببارد...
اگر باران ببارد ...اگر باران ببارد...


به ياد تو كنار پنجره خواهم گريست


پنجره اي كه از جنس دل تمام مردم اين


شهر سنگي ست !


اگر باران ببارد... اگر باران ببارد...


مردم چترها را باز مي كنند


اما تو چه مي شوي محبوب من ؟!


تو كه نه چتر داري و نه كلاه !


اگر باران ببارد ...


همه به خانه مي روند ، اما تو چه ؟!


تو كه بي خانمان هستي محبوب من !


اگر باران ببارد تو چه مي شوي ؟


اگر باران ببارد ... اگر باران ببارد...






نويسنده: hamed مورخ: جمعه بیست و چهارم آبان 1387 در ساعت: 19:37
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir